از وقتی که مردد بودیم
آدمی زاده شویم یا آبزی
همدیگر را می شناختیم
در همسایگی غارها
بارها عاشق شدیم
در هجای سنگ
حافظه درخت
لفظ رود
حوایمان آدم را نفریفت
هابیل مان قابیلمان را نکشت
بهشت مان همین تنی ست
که بوستان لذت هاست
و خدا
عشقی که ما را در یکدیگر آفرید
جهنمش؟؟
ارزانی قدیسین.
بهره گیری از واژه هایی که از تبارمذهبی و اسطوره ای برخوردارند همیشه به غنای مضمون و معنی آفرینی شعر کمک کرده است و نشانی ست از فرهیختگی شاعر : آدمی، غار ،حوا ، هابیل ، قابیل ،بهشت ، جهنم
شاعر در آغاز از شرایط تردید برانگیزی خبر می دهد :
از وقتی که مردد بودیم
آدمی زاده شویم یا آبزی
همدیگر را می شناختیم
تردید محصول کیفی آغاز راهی است که ما را در میان دو شق تعیین کننده با تصمیمان تنها می گذارد.تردید بین آدمی شدن و آبزی ماندن . تقابل و تعامل دو واژه ی آدمی و آبزی را می توان به دو دلیل عمده توجیه پذیر نمود :1- به جهت موسیقی معنوی دو واژه : انسان به عنوان عالی ترین شکل تکامل ، آبزی به عنوان خردترین گونه تکامل یافته.(برکنار از درست و نادرست بودن علمی آن) 2- موسیقی درونی دو واژه با اشتراک آوای آغازینشان : آ.
آیا می توان واژهایی را در زبان فارسی برگزید که جانشین دو واژه ی "آدمی" و "آبزی" گردند .چنانکه هم از نظر موسیقی معنوی همدیگر را پوشش دهند و هم دارای هجای یکسانی نیز باشند تا خوشتر در مقابل یکدیگر بنشینند؟ "آدمی" سه هجایی است در حالیکه "آبزی" دو هجایی است .
در همسایگی غارها
بارها عاشق شدیم
در هجای سنگ
حافظه درخت
لفظ رود
غارها و بارها به آهنگین شدن شعر کمک کرده اند.بدون آنکه ظهورشان تصنعی باشد و مبتذل جلوه کند. به مقصد و مقصودی واژه ها در مجاورت هم برانگیخته می شوند. واژه های فوق – سنگ،درخت،رود- دلالت ضمنی به مراحل مختلف حیات دارند : سنگ = جمادی ، درخت = نامی ( "از جمادی مُردَم و نامی شدم"). تعبیر فوق با رویکرد احضار اساطیر در شعر هماهنگ تر است.نگارنده تفسیر اخیر را با توجه به خصلت تلمیح آمیز شعر بیشتر مقرون به واقعیت حاکم بر اثر می داند.
حوایمان آدم را نفریفت
هابیل مان قابیلمان را نکشت
شاعر پاکی و بی آلایشی مناسبات منحصر به فردش را با مبرا بودن از فریب و مبرا بودن از معدوم نمودن ِ مثالی مؤکد می سازد.
حوایمان آدم را نفریفت
هابیل مان قابیلمان را نکشت
بهشت مان همین تنی ست
که بوستان لذت هاست
و خدا
عشقی که ما را در یکدیگر آفرید
جهنمش؟؟
ارزانی قدیسین.
در مصراع های پایانی از مفاهیمیِ چون بهشت، خدا و عشق تعابیر تازه ای ارائه می شود. در این مصراع ها سعی می شود مضامین نوینی خلق گردد :
بهشت مان همین تنی ست
که بوستان لذت هاست
و خدا
عشقی که ما را در یکدیگر آفرید
هرچند گفتمان شعر در مصراعی با تعبیری دیرینه عجین است چنانکه با آن لایه هایی از ذهنیت سراینده آشکار می گردد :
حوایمان آدم را نفریفت
چنین تعبیری هرچند با واقعیت اسطوره مؤافقت دارد اما متناقض با اراده شاعر در جهت ارائه تعابیری نوین از روایات دیرینه است.
در دو مصراع پایانی می خوانیم :
جهنمش؟؟
ارزانی قدیسین.
در دو مصرع فوق آیا شاعر بر آن است که تعبیر متفاوت از جهنم را به قدیسان وانهد یا مقصود آن است که جهنم از آن قدیسان باد ؟ با توجه به این که شاعر در مصراع های پیشین از مفاهیم و پدیده ها تعابیر نوینی ارائه می دهد ، فرض اوّل صحیح تر به نظر می رسد.هرچند احاله ی تعریف جهنم به قدیسان غریب تر است. با توجه به این که اراده می شود در مصراع های پیشین ، تعابیر و تعاریف نوینی از مقولاتی چون بهشت و عشق ارائه گردد ، ظهور ِ عزیمت ِ ناگهانی ِ شاعر در جهت ِ متعلق دانستن ِ جهنم به قدیسان ، ناهماهنگ به نظر می آید. هرچند چنین آرزویی ( تعلق ِ جهنم به قدیسان ) در افواه مصطلح تر است.اگر چه ابهام موجود در دو مصراع پایانی موجب تداوم حیات شعر در ذهن خواننده می گردد اما از شدّت اثر گذاری ضربه ی پایانی می کاهد.
سخن پایانی
پدیدآورنده ی اثر عنایت دارند که گفتگویِ بین حاشیه ی ِ خواننده با متن ِ شاعر اگرچه هیچگاه به نتیجه ای نهایی در شکل مطلقش منتهی نمی شود اما چنین گفتگویی می تواند تا حدودی برای برخی آموزنده باشد . برخی که عرصه ی شعر را عرصه ی مطلق ها نمی دانند ، اما درمی یابند که عرصه ی شعر ، عرصه ی نسبت ها است.این نسبت ها از طریق خرد سازنده ی شاعر در جریان سرودن شعر برقرار می گردد و اثر به نام ِ نامی ِ "آفرینش" مزّین می شود.

