تبليغاتX
روشنا
تأویل شعری از باران سپید یکشنبه هفدهم شهریور 1387 1:26

کمی دست بجنبان زن!

زندگی فرصتی برای  نوشیدن چای هم به کسی نمی دهد.

پشت ابروی کسی که مرد کجا و سنگِ زیرین، کجای این متن؟
حوصله ام از سر بیاید...

چه یک وجب  استخوان بخورد

 چه هر چه می خواهی  قدم بزنی، بزن! سیم آخر همیشه لخت است.

با آب بیعت کرده ، از گوشه پیراهنم گل بگیر!

شرجی از سر و رویت می پاشد به دریای پشت سرم ـــ خزر؟

چه افسانه هائی بافتم با موی دختر با نمک شمال

این جزیره نصف النهارش را گذاشته نوک انگشتم

آقای دکتر سر ساعت میل کند لطفا  !

به چشم های تو می رسم و  اشتهایم کور است

اگر شهریار راست می گفت  خودش، هنوز جانم به قربانت بیا!

حالا خط می کشم در حضور شما و میدان می کشم با این حرف
با اجاق ای  که دودكش بر لب آجر از نان قرض می گیرد، بگو  بگیرد.

این آشپزخانه خودش را به  آب و آتش زده ـــ  منجمدش کنید!

عصر یخبندان به دایناسور هم مبتلا شود،  من از غار نشینی دل خوشی ندارم!

خون از جائی نشت کرده که نباید

 و خون خونِ خودم را می شست

روزنامه نوشتند تیتر نداریم ـــ روزنامه نداریم!

نه ، نه ، نه

هنوز هیچ جنگی جهانی نشده،

بگذار صندلی، دادگاه را دار بزند،  فقط  بزند!

من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی!

وز- وز این پرنده ها ، پای انفجاری که در سرم افتاده

پشت سرم نگاه جا مانده ـــــ جا مانده ه هایم فقط جا مانده

از این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.

حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی

 اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس

ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد!

از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد

این  دیوار را بخ ...  شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!

«که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟»

دخیل همین کفشم  که خسته تر از پیکان شده

چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟

اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هستم

شناسنامه ام همه حرف هایش را خط می زند

آخر کجای  استوا را خط بکشم تا سند بزنی به من؟

پائین تر!

بیا ! نوبت من اینجاست

ایست!

(به نقل از :وبلاگ "از عشق زنی که مومیایی شد" )

 

نگارنده معتقد است  شعر مانند هر ابژه ای ، می تواند موضوعی باشد برای مطالعه ، فهم و بررسی .شعر فوق نیز  صرف نظر از ماهیت و ساختار  آن می تواند موضوعی برای مطالعه و فهم و بررسی باشد.

 شعری که مورد بررسی قرار می گیرد ، سروده ی یکی از  اعضای "حلقه ارتعاش" است .اعضای حلقه ی ارتعاش در سرودن شعر اصولی دارند  که برخی از مؤلفه های آن عبارتند از :

 

  1. شعر باید از كانون هاي متعددي كه در اثر كنش بين كلمات در يك سطر ايجاد شده ، برخوردار باشد كه اين كنش ها تنها بر اثر اتفاقاتي ست كه در فرآيند شكل گيري اثر و به موجب تصادف به وجود مي آيند. در واقع ساختارها نقشي در ايجاد آن ها ندارند.
  2. اين كانون ها موجب ايجاد ارتعاشات در سطح متن شده، نقش پيش برندگي را در كل متن ايفا مي كنند.
  3. هر چه تعداد كانون ها بيشتر و يا قدرت اتفاق در هر كانون تاثيرگذارتر باشد شعاع ارتعاشات در سطح وسيع تري موثر واقع شده متن را بيشتر دچار جنب و جوش و حركت مي نمايد.
  4. شعر ارتعاش به سمت گفتمان ها ي همجوار و يا متقابل گرايش دارد كه گاه اين گفتمان ها در ظاهر هيچ ربطي به هم ندارند و كاملا بي نظم به نظر مي رسند ولي همين بي نظمي به سمت خود سازماندهي اي پيش مي رود كه از لحاظ زيبائي شناختي نگره اي نو را پديد مي آورد.
  5. تمام اتفاقات ناشي از ارتعاشات، منجر به به هم ريختن نرم طبيعي جملات شده ، و با بروز ظرفيت هاي جديد زباني ، سطرها را دچار لايه مندي كرده و در نتيجه آن را به سمت تاويل مندي هدايت مي كند.
  6. بهره گيري از نرم موسيقي طبيعي كلام به گونه اي كه از اجزاي كلمه در شعر شود ، به شكلي كه خود قابل تاويل باشد.
  7. نقش كلمات با پنهان كردن تصوير در خود بيش از هميشه رويت مي گردد ، يعني شعر به طور خاص با اهرم كلمه در فرآيند ساخت و ساز پيش مي رود.
  8. سنن و آداب بومي و محلي و ضرب المثل ها براي فاصله گرفتن از ماشينيزم مدرن تاثير فوق العاده اي در شكل گيري اينگونه اشعار دارند.
  9. در اينگونه اشعار بنا بر اين است كه جهاني مشترك از همه اين مولفه ها از قبيل جنگ ، عشق ، حكايت ، اعتقادات و ... كه اجزاي جدائي ناپذير زندگي بشر هستند ساخته و به خلق شاعرانه اثر دست بزنيم.

 

در این مکتوب برآنیم با توجه به اصل "کانون های متعدد"  که  مورد تأکید قرار گرفته و با توجه به اصل 4 ( شعر ارتعاش به سمت گفتمان ها ي همجوار و يا متقابل گرايش دارد كه گاه اين گفتمان ها در ظاهر هيچ ربطي به هم ندارند و كاملا بي نظم به نظر مي رسند ولي همين بي نظمي به سمت خود سازماندهي اي پيش مي رود كه از لحاظ زيبائي شناختي نگره اي نو را پديد مي آورد.) ، شعر را  مورد کالبد شکافی قرار دهیم.این مکتوب به نظر نگارنده تنها طبع آزمایی و  تجربه ای است در جهت نزدیک شدن به سروده هایی با ویژگی های فوق.امید آنکه به مقصودی درخور بینجامد.

کشف رشته ی از واژه ها  موجب  گردیده  این مجموعه ی به ظاهر نابسامان در نظر نگارنده پیوندی به سامان یابند.با ایقان به این مهم که دیگران ممکن است  سر رشته ی واژه های دیگر را بگیرند و به مقصد و مقصودهای دیگر نائل گردند.

شعر فوق به نوعی بازتاب ِ دغدغه ی ِ "شناخت" است که با مفاهیم متقارنی چون  ِ "هویت" و "بقا" گره خورده است . این مفاهیم متقارن در طول شعر با  حضور مفهومی متقاطع ؛ یعنی ، مرگ (زوال) همراه می گردند.  .این مفاهیم  البته به سبکی که شاعر بدان معتقد است، واگویه می گردد ؛ یعنی از طریق جریان سیال ذهن.یک جریان سیال ذهنی که تاحدودی کنترل شده است و گسست را به سمت یکپارچگی سوق می دهد.در کمتر شعری از  شعرهای منسوب به اعضای حلقه ارتعاش چنین پیوندی را می توان برقرار کرد.به نظر نگارنده این شعر تجربه مؤفقی از این گونه اشعار است.هر چند اثبات وجود ساختار  پنهان در این شعر ، شاعر را با اصل 1 مانیفست درگیر می سازد.( ن.ک.اصل 1 مانیفست : شعر باید از كانون هاي متعددي كه در اثر كنش بين كلمات در يك سطر ايجاد شده ، برخوردار باشد كه اين كنش ها تنها بر اثر "اتفاقاتي" ست كه در فرآيند شكل گيري اثر و به موجب تصادف به وجود مي آيند. در واقع ساختارها نقشي در ايجاد آن ها ندارند. )

با این مقدمه ی کوتاه و طرح کلیات مذکور  ، شعر را  مورد بررسی قرار می دهیم. شاعر ابتدا  از فرصت کوتاهی می گوید و  بر شتاب ِ "بودن"  تأکید دارد و بر ادامه حیات مصرّ است.هر "بودن"ی طاقت فرسا است. شدت طاقت فرسا ی" بودن" در مجاورت با "لُختی سیم" ابعاد تحمل ناپذیری به خود می گیرد.  .(استقبال از مرگ =گریز گاه ناگزیران = مستأصل از بار ِ "بودن" = دست زدن به سیم لُخت):

 

کمی دست بجنبان زن!

زندگی فرصتی برای  نوشیدن چای هم به کسی نمی دهد.

پشت ابروی کسی که مرد کجا و سنگِ زیرین، کجای این متن؟
حوصله ام از سر بیاید...

چه یک وجب  استخوان بخورد

چه هر چه می خواهی  قدم بزنی، بزن! سیم آخر همیشه لخت است

 

عاملی که باعث شد نگارنده مدعی باشد که شعر فوق از یک جریان سیال "کنترل شده" بهره می برد ، واژه هایی است که یا بر اساس  اشتراکات آوایی از پی هم می آیند یا براساس اشتراکات معنایی در محور عمودی و افقی شعر ظاهر می شوند.چنانکه ملاحظه می شود در مصراع اول واژه ی "جنبیدن" و در مصراع بعد از واژه ی "فرصت" سخن به میان آمده است.همچنین تناسب واژه های"مرد و زن"،"زندگی و سنگ زیرین آسیاب بودن"،"حوصله(تحمل) و سیم لُخت"قابل دریافت و تأکید است.

 

 شاعر در ادامه در  تقابل با  مرگ اندیشی ناگزیر از شدت نابردباری ، به آب (میل به زندگی) اشاره می کند ، تا شق دیگر انتخاب به جلوه در آید. در تبیین  این عظیم ترین وسوسه ی آدمی:"بودن" یا "نبودن" البته با زبانی آمیخته به طنز که به تردید معطوف است:

 

با آب بیعت کرده ، از گوشه پیراهنم گل بگیر!

شرجی از سر و رویت می پاشد به دریای پشت سرم ـــ خزر؟

 

آدمی برای آنکه "بودن"ش را معنا دهد  از "دلیل" ، مستغنی نیست  .دلیل ِ بودن ِ آدمی می تواند دلبستگی به انسان  باشد. این شکل از هویت آفرینی با واژه های "بافتن " و "دختر بانمک"  و "مضحکه ی شاعر عاشق" به سخره گرفته می شود و اشاره ای است بر موقعیت رقت انگیز انسان ها که مجبورند در جهت "معنا بخشی" هستی خود به ابزارهای گوناگونی تمسک جویند. 

در این دو مصراع ابتدا شاعر از آب(حیات) می گوید که در تضاد با "سیم لُخت"(مرگ) است و در ادامه ی تداعی ها ، واژه های "شرجی" و "خزر" به ظهور می رسند.

 

چه افسانه هائی بافتم با موی دختر ِ با نمک شمال

این جزیره نصف النهارش را گذاشته نوک انگشتم

آقای دکتر سر ساعت میل کند لطفا  !

به چشم های تو می رسم و  اشتهایم کور است

اگر شهریار راست می گفت  خودش، هنوز جانم به قربانت بیا!

 

تداعی ها در این بخش چنین به ظهور می رسند:از "خزر" ِ مصراع ِ پیشین به دختر بانمک "شمال"،از "سر و رو"ی مصراع پیشین به "موی دختر"،از "دریا"ی مصراع پیشین به "جزیره"،از "شمال" مصراع اول این بند به "نصف النهار" مصراع بعدی،از "نهار" ِ نصف النهار به "میل کردن" مصراع بعدی و از "میل کردن" مصراع پیشین به "اشتها" ی مصراع بعدی.از "افسانه ی دختر " و شعر آمدی جانم به قربانت "شهریار".

 شاعر در ادامه  از  خط کشیدن در شعرش می گویدکه  نوعی اعلام انقطاع ظاهری این بند شعر از بندهای پیشین است. ادامه ی بقا می تواند شکل نباتی و شکلی از تنزّل کیفی  نوع بقا داشته باشد. دلیل بودن عشق به دلیل بودن ِ تنزل یافته ی ِ "مصرف"  مسخ می شود. جستجو در جهت فرو نشاندن یک میل .میلی که بصورت مسخ شده ای ظهور یافته است.دغدغه بقا و زوال در بندهای بعدی خود را با پدیده های منقرض شده و زوال یافته به ظهور می رسانند.( دایناسور و دوره ی غارنشینی): 

 

حالا خط می کشم در حضور شما و میدان می کشم با این حرف
با اجاق ای  که دودكش بر لب آجر از نان قرض می گیرد، بگو  بگیرد.

این آشپزخانه خودش را به  آب و آتش زده ـــ  منجمدش کنید!

عصر یخبندان به دایناسور هم مبتلا شود،  من از غار نشینی دل خوشی ندارم!

 

واژه ها در بند فوق در ادامه ی تظاهر تداعی ها این گونه از پی هم می آیند:از "میل و اشتها و نهار" ِ مصراع های پیشین به "اجا ق و نان و آشپزخانه" ی این بند می رسیم.در همین بند نیز از "اجا ق" به "آشپزخانه" و از آن به "آب و آتش" و از آن به "انجماد" و از آن به "عصر یخبندان" و از آن به "دایناسور و غارنشینی " می رسیم.

در ادامه ی شعر ،مظاهر  بقا و مرگ ، خود را با واژه هایی چون :خون ، جنگ ،دارزدن، هوا و  انفجار نشان می دهند.

 

خون از جائی نشت کرده که نباید

 و خون خونِ خودم را می شست

روزنامه نوشتند تیتر نداریم ـــ روزنامه نداریم!

نه ، نه ، نه

هنوز هیچ جنگی جهانی نشده،

بگذار صندلی، دادگاه را دار بزند،  فقط  بزند!

من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی!

وز- وز این پرنده ها ، پای انفجاری که در سرم افتاده

پشت سرم نگاه جا مانده ـــــ جا مانده ه هایم فقط جا مانده

 

شاعر در ادامه بر مبنای تداعی آزاد واژه ها ،  "کاویدن در گذشته" ی بند پیشین را  در " تاریکی"  مصراع آتی متبلور می سازد.کاویدن ِ گذشته،  شکل شاعرانه ی جستجو یا تبیین و تعریف  "هویت" است. شاید  به همین دلیل است که  شاعر از "شناسنامه " سخن به میان می آورد:

 

از این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.

حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی

 اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس

 

 ادامه "جستجو"ی ِ بند پیشین با "انگشت فرو کردن در همه جای زمین" تداوم می یابد.از "زمین" مصراع اول این بند به "پس لرزه" ی مصراع دوم و از آن به "دیوار " ِ مصراع سوّم می رسیم.به همین سبب است که "بخشیدم" را در مواجهه ی پس لرزه با دیوار  "تکه تکه" می بینیم.آیا  خرد شدن "بخشیدم"(بخ...شی...دم) نوعی ارجاع به تکه تکه شدن هویت نیست؟ هویتهای چندگانه یا به تعبیری هویت ِ"چهل تکه".تداوم  جستجو  و احراز هویت ،کشف قابلیت های ناسناخته ی وجود و امکان بقا به "دم در خانه" منتهی می شود("خانه دوست"؟! ):

 

ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد!

از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد

این  دیوار را بخ ...  شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!

«که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟»

 

دخیل همین کفشم  که خسته تر از پیکان شده

چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟

 

می دانیم که آن تک مصراع داخل گیومه شعری است  از فخرالدین عراقی:

 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند- که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

 

آشکار است که چرا واژه ی "دخیل"  گزینش شده است. این واژه ، واژه ای است با  بار معنایی قدسی !.این واژه در تناسب با "خانه مقدس  دوست" بکار رفته است.نماد ظهور  اراده ای است که می توان با آن ، کثرت  و چندپارچگی پاره های هویت را  متحد و یکپارچه کرد.   

 واژه های "کفش و پیکان" مجازاً به  پیمایش راه  راجع اند.راهی که انگار با سیرو سلوکی همراه است تا به کشف ِ شناختی منجر گردد. امر شناخت به دست می آید.اما این شناخت موجد امری مطلوب نیست ؛ چرا که  سراینده با حسرت جانسوز از  آن یاد می کند.چرا  که ای کاش از همان ابتدا می دانست که دیگر بازگشتی نیست.(یک طرفه بودن خیابان حیات) جستجوهای بی حاصل شناخت خویشتن و بازیابی و فهم  هویت متأسفانه در نهایت پس از این همه طی مسیر  با  راههای خم در خم و پیچ اندر پیچ به نقطه ی هیچ می رسد.(تابلوی یک طرفه)

 

 

اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هست

شناسنامه ام همه حرف هایش را خط می زند

آخر کجای  استوا را خط بکشم تا سند بزنی به من؟

پائین تر!

بیا ! نوبت من اینجاست

ایست

 

 

با اعلام آگاهی از عدم امکان بازگشت به دلیل یک طرفه بودن خیابان حیات  ، جلوه فعال  ابسورد در این مصراع ها  رخ می نماید:"اصلاً دیگر فکرش را نکن"،خط زدن همه حرف های شناسنامه"،"پایین تر" و "ایست" وجهی ویرانگر ، درخویش فرو رونده  و تا حدودی نیست انگارانه دارند .

در بند ی که به عنوان بند پایانی فرض گرفته ایم ، آن مأمن اطمینان واعتماد و امید ، به زلزله ی دستاوردها و تجربه ها   فرو ریخته و به "سقفِ بریده" تنزّ ل یافته است.می دانیم که "سقف" ، جلوه ای از مأمن و پناهگاه(خانه ی دوست) است.  پیش از این نیز تبلوری از این روح ناامید ، طاعن و واپس زن  را در مصراع های پیشین در عشق به انسان دیده بودیم:(بافتن افسانه با موی دختربانمک شمال) .

هر چند در بخشی از این سیرو سلوک ، مظاهری از تقرّب عرفانی را شاهدیم اما در نهایت  وقتی بند پایانی شعر را با بند اول آن بررسی می کنیم سؤالی در ذهن برانگیخته می شود: باید فرصت کوتاه زندگی را غنیمت دانست (خیام) یا بزنیم دست به سیم لخت آخر(هدایت)؟!.این نوسان از" دخیل به خانه دوست" تا "دست زدن به سیم لخت"  وتا " نگاه اپیکوری- خیامی" مانند نوع بیان و زبان شعر ، متکثر و چندگانه گرا است.    

 

 

نوشته شده توسط بهمن ارجمند   | لینک ثابت |