تبليغاتX
روشنا
نگاهی به مجموعه شعری از علی فتحی مقدم سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 16:15

از طریق بسامد خودآگاه و ناخودآگاه یک یا چند واژه ی همسان یا نوع ترکیب سازی و خلق تعابیر می توان به سبک و شخصیت فکری و زبانی یک شاعر رسید و از طریق بسامد نوع اجرای اشعار می توان  فرم شعری که شاعر آن را برگزیده شناخت .مجموعه شعر "طلسم اشیای سوخته" از ویژگی های فوق برخوردار است.جزآنکه نگارنده آنچنان با نوع اجرای شعر شاعر مؤافقت ندارد که دراین باره سخن خواهد رفت.

اشعار شاعر سرشار از تصاویر سیاه زندگی است تجلّی اشمئزاز مسلطی که سایه اش را بر تمام شوون زندگی و مناسبات بشر گسترده است.شاعر با چنین تصاویر و تعابیری فلسفه می ورزد. فلسفه ورزیدن شاعر از سرچشمه های "اشمئزاز و وحشت" جاری است  :

 

اشمئزاز :

-  از چرخ های کامیون پدر زیر می افتم/طول نمی کشد/خونی که روی زمین ریختی/تنها با لیس سگ های ماده خشک می شود

- دارد تاریک می شود ناگهان اتاق/و تاریخی که از شعر زاده است بیرون/جراحت می پاشد به صورت کلمات.

- لک زده ام برای آب دهان سگی /که بپیچد به پر و پا

-  می خواهم این دست ها را تزریق کنم به کناره های تاریک زمین/تزریق به فک های بادکرده ی صورت /به جیرجیر ریخته از دندان موش

-  باید تن زمین را گرم نگه داشت/و خونی که از رودخانه جاری/لای یقه چرکین اموات ذخیره کرد

وحشت :

- سگ  پارسیده به زندگی ام بدجور

- مثل تفاله له و لورده /تف انداخته توی آغوش سبز عابر پیاده

- انگار روی همین سطرها بودند/گل های روسری تیغ شد/ و شبانه چیزی از صورتم می کاست

- بگو ایمان آوردیم/به رشد تموری مغزی در پوست زمین

 

عدم امکان فراروی از واقعیت غالب ،  پیوندهای رقیق اندیشه شاعر را  با  ناتورالیسم بازمی تاباند.اگر بخواهیم یکی از ویژگی های برجسته  ناتورالیسم را درباور به  " بیان زشتی های واقعیت و محرومیت انسان از هرگونه اختیاری و هرنوع مسئولیتی درقبال اعمالش – تقدیرگرایی- و تحت سلطه اعصاب و خون " معرفی کنیم.

اگر چه شوخی و طنز در شعر شاعر نوعی عقب راندن فراروایت ها و فرود پتک بر کلان تئوری های ترک برداشته است اما چنین عزیمتی را می توان در پیوند با همان وحشتی جستجو کرد که سایه سیاهش را برحیات می افکند.

بخشی از روانشناسی این نوع طنز از اراده ای برمی خیزد که در جهت تلطیف ترس یا مجامله  با نیروهای وحشت آفرین در حرکت است :

 

- پس اندام آدمی چون بید لرزید/و از خوشه های عقیم جمجمه/سیب های کریه به زمین نشست/چون شیطان از درگاه خدا به مسافرت برگشت/با خودعهد بست/تا لحظه موعود ورد بخواند

- من زبان بازی بلد نیستم /خیلی مردی برویم توی شعر/نشانت بدهم به شعری که بازی ندارد می خندم.

 

بازی کردن با واژه ها را می توان از همین منظر دید :

 

نعشم روی کتف های حیاط خلوت/چیزی از سبز بیشتر سیاه بود/و بوی گند تار "ان کبوت" هی تارمی تنید.

عروسگِ متولد شده /کودکی کودک را بو می کشد.

تا زانوی این شهر ترکش مخپاره است    

 

اگر شاعر نسبت به نوع رابطه واژه ها در محور افقی و عمودی  امعان نظر بیشتری معطوف می داشت  ، بی گمان صفحاتی بر مکتب نحیف ادبی مذکور در زبان فارسی می افزود .اگر چه  بی اعتنایی به انسجام  درونی شعر را می توان در ارتباط با شمّ طنزپردازانه شاعر دید.می دانیم که طنز نیز نوعی مواجهه با مقوله ی قالب و انسجام های پذیرفته شده ی رسمی زندگی جمعی است. اما  به نظر نگارنده اگر شاعر به علّت وجودی واژه ها در محورافقی و عمودی شان التزام داشت و درگزینش آنها دقت بیشتری می نمود ، بسیار مؤفقتر بود.امری که به نظر می آید که از یک طرف ناشی از غلبه معنا پردازی شاعر بر جلوه های زیباشناسانه شعر است و از طرف دیگر به دیدگاه ساختارشکنانه شاعر در دو بعد اندیشه و فرم راجع است.اما اطناب موجود در اشعار و عدم عنایت شاعر به محور افقی و عمودی واژه ها به برخی از اشعار آسیب زده است.غرض از نوع اجرای نامؤافق شعر همین امر بوده است که پیش از این در بند نخستین ذکرش به میان آمد.

 

از تعابیر زیبای این مجموعه :

 

گریه کن به جای ابری که نیست/ولی باران دارد.  

دقیق یعنی پیچ قبرستان  

بازویم را پیچانده اند از پشت سر /مجبورم کردند/ هیچ آینه ای را به یاد نیاورم

 

گفتیم که شاعر از طریق شعر فلسفه می ورزد .فلسفه ورزیدن در شعر بی گمان اگر با ظرافت های ادبی  نیامیزد  به اطناب می انجامد.آیا نمی توان در عین بیان حرف های عمیق ، شعر را سرشار از معنا ساخت و به ظرایف بیان  نیز عنایت داشت. شاعر نشان می دهد که اگر بخواهد می تواند در این زمینه مؤفق باشد :

دست از جبهه ها تا آرنج بالا زدیم/موسی نبودیم و/عصای خودمان نیشمان زد/فشنگ های زیادی مشقی بودیم و /شبانه خط خوردیم/ سنگرها آدم بالا آوردند ....

 

خوانندگان محترم توجه دارند که شاعر چگونه با دقت در گزینش واژه ها نسبت های چندگانه بین واژه ها برقرار کرده است  : « دست ، جبهه (پیشانی) ، آرنج »، « فشنگ و  مشقی و جبهه و سنگر و خط » « مشق و خط زدن»  

همین امر است که باید به جرئت  ادعا کرد که اگر شعری ایهام نداشته باشد ؛ یعنی شاعر در سرودن شعر با وسواس در جهت کشف روابط  پیدا و پنهان ِ چندگانه ی واژه ها نکوشد ، اشعارحتماً چیزی کم خواهند داشت.

نوشته شده توسط بهمن ارجمند   | لینک ثابت |

نگاهی به شعری از ابوالفضل پاشا شنبه چهاردهم شهریور 1388 23:28

نمی شناسم

خیابان های این شهر قد کشیده اند

این را گفت و

سکه های تنبل در جیب داشت

و سبیل هایش یک درمیان سفید بود

*

نمی شناسم

کوچه ها سوی بن بست می روند

این را گفت و

سکه های قدیم در کیف داشت

و روشنای مویش را در چادر پوشید

*

نمی شناسم

تو دیگری شده ای

این را گفتی و

سکه های کوچک در کیف داشتی.

*

نشناختم این حرف ها را نشناختم

این را نمی گویم و

هیچ سکه ای در جیبم نیست.

 

**ابوالفضا پاشا ، "از آن همه دیروز"(تهران : دارینوش 1372)ص 35

 

 در بررسی شعر فوق نکات ذیل مورد توجه قرار گرفت :

 ۱- شعر فوق از چهار بند تشکیل شده است.در بند اول  واژه ها معرّف اند ، بی آنکه  از شخص موصوف ِ بند صریحاً ذکری به میان آید.واژه هایی مانند: « خیابان + جیب + سبیل» از نظر نشانه شناسی در برابر واژه هایی قرار می گیرند که در بند دوم  معرّف شخصیت دیگری هستند.واژه هایی چون : « کوچه + کیف + چادر» شخص موصوف را برخلاف بند اول "زن" می نمایانند. در بندهای سوم و چهارم ظهور دوباره اشخاص مذکور جریان می یابد. شعر از طریق سوم شخص مفرد و اول شخص روایت می شود.هر چند در پایان درمی یابیم که راوی اصلی مرد است.

 ۲- فعل منفی از مصدر شناختن مؤید بیگانگی است که در سراسر شعر گسترش یافته است.( نمی شناسم- نشناختم).عنصر محوری بیگانه کننده "سکه" است. که  تغییر صفات آن( سکه ی تنبل + هیچ سکه  ، سکه ی قدیم + سکه ی کوچک)  به تغییر صفات در شخصیت های شعر منجر می گردد.به تعبیری شاید بتوان گفت عنصر متغیر سکه است که موجب "هستی اجتماعی " ویژه می گردد که  "آگاهی اجتماعی" و منش  ویژه را تولید می کند.

۳-  از ارزش های ادبی و هنری شعر ظهور آگاهانه واژه ها است.چنان که پیش از این  نیز ظهور آگاهانه واژه هایی چون : " خیابان + جیب + سبیل» ، کوچه + کیف + چادر » ،« سکه ی تنبل + هیچ سکه  ، سکه ی قدیم + سکه ی کوچک » مورد تأکید قرار گرفت.علاوه برواژه های مذکور واژه های دیگر نیز آگاهانه ظهور می یابند و به ترکیب سامان مند شعر کمک می کنند. این نشان می دهد که شاعران حرفه ای چقدر در احضار و گزینش واژه ها دقیق و دچار وسواس اند. ایجاز و انسجام شعرفوق نیز قابل توجه است.واژه ای را نمی توان یافت که ادعا کرد که "باری به هرجهت" ظهور یافته است.هر واژه را می توان در نسبت چندگانه با واژه های دیگر سنجید و تحلیل کرد.  

 

 نمی شناسم

خیابان های این شهر قد کشیده اند

این را گفت و

سکه های تنبل در جیب داشت

و سبیل هایش یک درمیان سفید بود

 

ممکن است خواننده بپرسد چرا " قد کشیدن" خیابان و چرا "تنبل" و چرا "سفید" : خیابان قدکشیده مؤید طولانی بودن مسیر است که به زبان عام و مرد سالارانه "مرد" می خواهد.اما سکه های "تنبل" مؤید رخوت مرد است در عبور و طی طریق. در همان حال می توان سفیدی و تنبلی را در مجموعه ای واحد در جهت انتقال مفهوم "رخوت" و سستی" و کاهلی " و پیری قرار داد.همچنین تنبلی سکه راجع است به سنگینی و "وزین" بودن آن که برخورداری شخص موصوف را به رخ کشد.

نمی شناسم

کوچه ها سوی بن بست می روند

این را گفت و

سکه های قدیم در کیف داشت

و روشنای مویش را در چادر پوشید

 

 

در قرائت بند فوق ممکن است خواننده بپرسد چرا کوچه و چرا قدیم و چرا چادر و چرا کیف؟ .پیش ازاین درباره علت نشانه شناسانه ی این واژگان ذکری به میان آمد.اما واژه ی "قدیم" می تواند نشان دهنده ی سنتی بودن و ریشه دار بودن زن باشد.در عین این که واژه ی "چادر" بر این امر تأکید وی ورزد."کوچه" مؤید محدوده ی حضور همین زن است .به همین دلیل باید گفت "بن بست بودن" کوچه مذکور بسیار آگاهانه و جانبدارانه انتخاب شده است.

 

نمی شناسم

تو دیگری شده ای

این را گفتی و

سکه های کوچک در کیف داشتی

 

در قرائت بند سوم در می یابیم که شخص موصوف همان زن بند دوم است.با این تفاوت که سکه های قدیمش به سکه های کوچک تغییر ماهیت داده اند و همین امر موجب شده که وی به بیگانگی "نمی شناسم" برسد.این دگردیسی از "قدیم" به "کوچک" را می توان  نوعی دگردیسی از "اصالت به بن بست رسیده" به "حقارت بی هویتی" تعبیر نمود. 

 

نشناختم این حرف ها را نشناختم

این را نمی گویم و

هیچ سکه ای در جیبم نیست.

 

در بند پایانی   عملاً مرکزیت سکه  به بیگانگی در برقراری گفتگو منجر میشود.می دانیم که عالی ترین نشانه بیگانگی  در ارتباط ،  "سکوت" است که در شعر این بیگانگی با "نمی گویم" ( سکوت) نشان داده میشود.

نوشته شده توسط بهمن ارجمند   | لینک ثابت |

                                                                      

همیشه اینگونه می شود

تا می آیم رویای تورا ببافم

باد رنگ موهایم را می برد

من می مانم

و این سنگواره نشسته

در حاشیه دریاچه ای آهکین

که می خواهد ماهی عشق بگیرد

باران خطوط صورتم را می شوید

این گونه می شود همیشه

تا می آیم خطوط ابروانم را.....

باران می بارد

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

*برگرفته از مجموعه "برهوتی کاهی رنگ"، تهران : نشرثالث 1387 صص117-116

 

نگاهی به مجموعه شعر"برهوت کاهی رنگ"

در  اغلب شعرهای شاعر آنچه بیش از همه برجسته به نظر می آید تمرکز معنای اشعار بر دیالکتیک زوال و بقای جاری و مستتر در بطن زندگی است که در متن شعر با تصاویر خود را عینی می سازند.در مجموعه ی مذکور بسیار به نوعی مستقیم یا غیر مستقیم از "مرگ" و نمادهای آن  سخن به میان آمده است .همچنین وفور عناصر مذهبی :  پیامبر،بهشت، نماز، قنوت،مُهر،ریاضت،رکعت،وضو،رکوع،عبادت،کعبه ، سجده و..... مؤید دلالت های روانشناسانه و جامعه شناسانه است.این سیر مرگ به مذهب و یا مذهب به مرگ معنا دار است.

 بسامد یک واژه یا حروف اگر چه  می تواند دلالت های روانشناسانه و جامعه شناسانه داشته باشد اما باید با جوهرو پشتوانه ی ادبی همراه گردند. در یک اثر  نکته قابل اهمیت ترکیب دلالت های روانشناسانه، جامعه شناسانه یا فلسفی  با  جوهر  ادبی است. این اراده در برخی از شعرهای  شاعر دیده می شود :« در حاشیه جهان ایستاده ام/به حادثه عظیمی که به من انجامید/طوری نگاه می کنم/که انگاردر برابر چهارراه/به ناپدید شدن/پرنده ای کوچک/زیر چرخ تریلی».شاعر بی آنکه در مصراع های مذکور مستقیماً از "مرگ" سخن گوید آن را به صورت تکان دهنده ای به تصویر کشیده است.

اراده ی مسئولانه شاعر در گزینش واژه ها و خلق انسجام و ترکیب سامان مند تصاویر قابل توجه است.به نظر می آید شاعر مفهومی را که در هنگام سرودن می خواهد بیان کند در وجودش به سطحی از شفافیت و وضوح رسیده  و آنگاه سعی می کند  سطحی از آن مفهوم را که قابلیت ظهور دارد  به مدد واژه ها بیان نماید.از این منظر باید شاعر مجموعه "برهوت کاهی رنگ" را شاعری معناگرا دانست که از بداعت های نسبتاً کاذب روزگار ما فاصله می گیرد و همین امر باعث می شود که مخاطبان عام نیز بتوانند با  شعرهای این مجموعه با توجه به تلاش شاعر در خلق تعابیر و مساعی وی در مضمون پردازی های نیکو و مستحسن  ارتباط برقرار نمایند و این امتیازی است برای مجموعه . نمونه ای از تعابیر و مضمون پردازی ها که می توان آنها را به خاطر سپرد : « اینجا جایی ست/که دختران به سرعت پیر می شوند/بی آنکه بدانند/از خرمن گل سرخ/چگونه گلاب می گیرند.»،« مردن/آیا/در سرزمینی که گورهایش را/خیال انگیزتر از رویاهای من می سازند/اتفاقی عاشقانه نیست؟»،« پرمی ریزد آسمان ام/از سقف موریانه خورده اتاقی/که ورود رویا به آن ممنوع است»،«نه مگر/راه بهشت از لابلای اجسادی می گذرد/که تما آنها با چشمانی بسته/هنوز خواب زندگی می بینند»،« هیچ پری از آسمان نمی افتد/برکف دستان به قنوت ایستاده ام/نشان مهر سکوت را بر پیشانی فریادم بنگر/و خیال کن/مرده ای خاموش/زبان گفت گویش همیشه کفن پیچ است/باری/این جسد/باقیمانده پیکری ست/که روزی زیبایی اش/فریادی بود.» و....

شاعر در عین تمرکز به آفرینش مضامین و توجه به معنا به شکل و  دقایق و ظرایف ادبی بی توجه نبوده است و به نوعی شاهد اتحاد شکل و معنا در برخی از  اشعار شاعر هستیم . به عنوان نمونه شعر 161 ص 78  ، تحلیل رفتن راوی با تحلیل رفتن ترجیع بند شعر همراه است . ترجیع بند این شعر ابتدا مصرعی است با گزاره ی : " همیشه جا می مانم" . در ادامه شعر،  این "جا ماندن" ِ راوی همراه می گردد با  جاماندن ِ مرحله به مرحله ی بخشی  از همان  ترجیع بند . خواننده در طول شعر درمی یابد که ترجیع بند ِ  "همیشه جامی مانم" نیز در طول شعر به تحلیل می رود و به تعبیر دیگر از شعر جا می ماند . در بخش بعدی شعر از آن ترجیع بند فقط " جا می مانم" باقی می ماند و در ادامه از آن ترجیع بند تنها "می مانم" به ظهور می رسد و بقیه مصرع  نمی توانند خود  را با شعر همراه کنند  و در نهایت از آن ترجیع بند فقط  "من" باقی می ماند و کل ترجیع بند نیز مانند راوی  جا می ماند =  همیشه جا می مانم........جا می مانم...........می مانم..........من...........( از این نوع مهارت ها  می توان به  شعری دیگراز مجموعه  استناد کرد.ن.ک.صص135-134 ) 

از دیگر نمونه های شعری که می تواند مؤید توجه شاعر به ظرایف ادبی باشد ، ظهور توأمان "کنایه" و "ایهام" در دو مصرع است که  چنین برخوردی  با واژه ها  در شعر شاعران نوجوی روزگار  بسیار دیده می شود .به عنوان نمونه : 1-  کنایه ی "آفتابی شدن" در این مصراع ها : « خورشید رو می گیرد/ وقتی تو آفتابی می شوی.»- ص123- در همان حال می توان ایهام تناسب آفتاب و خورشید را در این دو مصرع  دریافت.2- مجاز ِ "آفریقا" و ایهام ِ "چین" در این مصراع ها : « درآفریقای چشمانت/دختران بومی می رقصند/در چین پیشانی ات/دیواری بی انتهاست.» - ص199-    

 در برخی از شعرهای مجموعه ی "برهوت کاهی رنگ"  نکته ای دیگر ی که توجه نگارنده را جلب کرد ، توارد است و این نشان دهنده زندگی شاعر است با شعر شاعران پیشین که این چنین ناخودآگاه به شعر شاعر راه یافته اند :

1-  «بوس/بوس/بوس/هزاران گنجشک بر شانه هایت می نشست» که یادآور این شعر "شاملو" است : بوسه های تو/ گنجشککان پرگوی باغند».ن.ک.از هوا و آینه ها ص 199

2-   « پرده را باد می برد/تا زیبایی ام حرام نشود» که یادآور این شعر "فرشته ساری" است : « تو در ساعت موعود می آیی/تا زیبایی من حرام نشود» ن.ک.تربت عشق و جمهوری زمستان.ص60

3-  « دست برگونه های شب که می کشم/انگشتانم سیاه می شوند» که یادآور این شعر "فروغ" است : « به ایوان می روم و انگشتان را بر پوست کشیده شب می کشم »  

 

بررسی شعر

 

در شعر فوق راوی در آغاز با لفظ "همیشه" یأس ناگزیر و اجتناب ناپذیر و پایدارش را درمیان می نهد :

 

همیشه اینگونه می شود

تا می آیم رویای تورا ببافم

باد رنگ موهایم را می برد

 

 

لفظ "باد" بنا به ذهنیت مرسوم مخاطبان ادبیات بر ویرانگری دلالت دارد .اما بداعت این مصرع در نسبتی است که شاعر سعی می کند  بین "باد" با "رنگ موها" برقرار نماید. وزش باد ، "رنگ موها" را می برد."بردن رنگ موها" نیز تصویری از زوال و پیری است.

هرچند ابتدا نمی توان بین "بافتن رویا" با مصرع : "باد رنگ موهایم را می برد"  نسبتی برقرار کرد اما در ادامه این نسبت با مصراع ها ی بند بعد روشن می شود:

 

من می مانم

و این سنگواره نشسته

در حاشیه دریاچه ای آهکین

که می خواهد ماهی عشق بگیرد

 

در ترکیب "بافتن رویا"  لفظ "بافتن" اگرچه باز تأکیدی بر همان حرمان و یأس ناگزیر است و بر امری وهمی و غیر واقعی و آرزویی محال اشاره دارد.واقعیتی که به زوال گراییده و آرزو و ایده آلی که همچنان جوان مانده است.( تقابل اشتیاق و امتناع . اشتیاق از درون و امتناع در برون . به تعبیر دیگر مؤید فاصله ی واقعیت است با آرزومندی.) اما بافتن رویا در نسبت است با گرفتن "ماهی عشق". تور را می بافند تا ماهی صید کنند. اما چنین امکانی دست نمی دهد چرا که استعاره ی  باران حایل می گردد  . "آهکین" بودن دریاچه نیز مؤید زردی و پیری و زوال است.

در ادامه شعر مصرعی می آید که به نوعی تکرار مصراع نخستین است اما با ساختاری متفاوت :

 

 این گونه می شود همیشه

 

چه تفاوتی است بین مصرع نخستین : "همیشه اینگونه می شود" با این مصرع :این گونه می شود همیشه"؟ چرا شاعر همان مصراع را با همان ساختار و ترکیب تکرار نمی کند ؟ می دانیم تکرار برخی از مصراع ها  ترجیع بند شعر نام می گیرند و موجد موسیقی اند و گاه خواننده  با تکرار یک مصرع از لذت بهره می برد  و با آن تداوم و  اتصال  و پیوند شعر را درمی یابد.اما شاعر شعر فوق چنین نکرده است.چرا ؟ نگارنده معتقد است چنین عزیمتی را در شعر  می توان در عزیمتی کلی اراده ای دانست  که  از هرچه تکرار می پرهیزد . گفتیم که راوی شعر درپی  تغییر و دگرگونی از وضعیت پیشین است و قصد تحول و دگرگونی دارد و می خواهد " رویا ببافد" ، می خواهد "ماهی عشق" صید کند ، می خواهد "خطوط ابروان" را ......این همه تلاشی است در جهت پرهیز راوی از ملالت ِ یکنواختی زیستن  که در این مصرع  ، این پرهیزکلی  خود را  در پرهیز از ملال تکرار مصراع اول نشان داده است.به عبارت دیگر پرهیز از تکرار مصراع اول  بازتاب دل زدگی از ملال تکراری است که راوی در پی گریز از آن است.

راوی در ادامه  به عزیمت خود به تغییر اشاره می کند اما باز هرگونه تلاشی بیهوده به نظر می رسد :

 

این گونه می شود همیشه

تا می آیم خطوط ابروانم را.....

باران می بارد

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

"جای خالی"   در مصرع دوم بند فوق مر تبط است به بارانی که می بارد و امکان کامل کردن جمله را از راوی می گیرد.همچنین از آن "دریاچه"  ی آغازین ،   در پایان شعر تنها برهوتی باقی می ماند .برهوتی کاهی رنگ."رنگ کاهی" ِ برهوت تعبیر ی دیگری از "آهکین"  بودن ِ دریاچه است. اگر چه در ترکیب پیشین ( دریاچه آهکین) هنوز "دریاچه" ای مانده است - هرچند آهکین-  اما در ترکیب متأخر (برهوت کاهی رنگ)  آن دریاچه  به برهوت تبدیل می شود و این یعنی گسترش یأس و حرمان مضاعف و غلبه پیری و زوال و پذیرش آن. 

        

چند نکته

 

1- وجه  سلطه جویانه ی عشق ِ راوی نکته تأمل برنگیز در این شعر است ؛ چنانکه عنصر رهایی بخش اراده ی راوی در شعر مفقود است.برای مقایسه نگارنده متمایل است  تصویر و نوع نگاه متعالی و رهایی بخش عزیمت  را در این شعر شاملو یادآور شود : "آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز/دربرکه های آینه لغزیده توبه تو!/من آبگیر صافیم-اینک- به سحر ِ عشق/از برکه های آینه راهی به من بجو! " در شعر شاملو تمنای راوی در همراه شدن با "ماهی"ی مورد نظر، امکان ِ حیات ِ "ماهی" را فراهم می آورد .چنانکه راوی می گوید من"آبگیرصافیم".آبگیر ِ صافی برای ماهی ، حیات بخش است. در حالی که در شعرفوق  عشق از ویژگی رهایی بخش به ویژگی اسارتبار تغییر ماهیت داده است.با رویکرد نشانه شناسی درمی یابیم  که "صید" ِماهی ِ عشق انعکاسی است از اراده سلطه جویانه و ماهیت غیر متعالی عزیمت راوی.

 

2- تاریخیت شعر درزنانگی راوی( ابرو و رنگ موها) و بودن در جغرافیایی معین با عناصری چون " تور، دریاچه ،ماهی،باران" عینی می شود  اما این تاریخیت در شعر با توجه به هستی های متراکم شاعر ، این که ایرانی است ، این که روشنفکر است ، این که متعلق به طبقه معین است ، این که شعر در دهه هفتاد و هشتاد سروده شده   و..... چندان نماد و نمود نمی یابد. 

 

3- گفتیم که موضع کلی شعر مبتنی بر پرهیز از ملالت تکرار است.چنانکه راوی برآن است طرحی نو دراندازد ( این که می خواهد رویا ببافد، این که می خواهد ماهی عشق بگیرد ، این که می خواهد خطوط ابروان را....) ،  آیا  استعاره ی  متعارف "باران" برای اشک  و ترکیب "ماهی عشق" نوعی عدول از موضع کلی شعر و نامتجانس با روح حاکم بر اراده ی نوجویانه   راوی   نیست؟

نوشته شده توسط بهمن ارجمند   | لینک ثابت |

نگاهی به شعری از مصطفی فخرایی جمعه پانزدهم خرداد 1388 0:17

نمی توان از این آبها کشتی ساخت

و رسید به خشکی پوست درخت     

انگار چیزی مثل هیچ                     

در سطح رگ هایم رخ داده است                              

و گسستی عمیق بین من و من هایم

پیوند خورده است                       

 مثل پاییزهای درخت     

آرام آرام          

دلم برایش تنگ می شود

و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود

در عینکت بخواب              

اگر جهان را هر طور نبینی                                   

از چیزی کم نمی شود 

چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز

به روی خود بست                                                 

تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستری ببیند

فشرده ی دردبودم و

در پوست سنگ هم نمی شد گنجید

با اطراف خود لال بودم                                        

و مثل نقطه ای فقط

می توانستم معنای واژه را روشن کنم

پله ی اول شب است و                                    

تب ستاره ارتفاعش تا صبح پایین نمی آید

 

* از وبلاگ دلفین های که با من شنا کرده اند.

 

                                        

                                                                                                        من شامل چندینم

                                                                                                                        "والت ویتمن"

چند نکته را می توان در بررسی شعر فوق طرح کرد:

1- ویژگی عمده شعر مانند اغلب شعرهای شاعر متفاوت بودن است. متفاوت بودن  از نوع نسبتی که اذهان مرسوم بین پدیده ها برقرار می کنند که این سطح از متفاوت بودن را می توان در خلق تعابیر پارادوکسیکال مشاهده نمود. (نمی توان از این آبها کشتی ساخت/گسستی عمیق بین من و من هایم پیوند خورده است و...) علاوه بر متفاوت بودن شعر در این سطح  به زعم نگارنده نوع متفاوت بودن در اجرای  شعر نیز قابل مشاهده است.

2- غرض از ادعای فوق  وجود پرسوناهایی است که در شعر حضور دارند.شاید این پرسوناها سطوح متفاوت و متنوع  و چندگانه ای از خود راوی باشند.صداهایی را که در شعر می شنویم  ما را با  شعری پلی فونیک مواجه می سازد. البته این صداها در زبان  خود را نشان نمی دهند ، بلکه تنها حضور دارند بدون آنکه اختلاف  لهجه و گویشی در نوع بکارگیری واژه ها داشته باشند .اگر بپذیریم که « زبان  خانه ی بودن است» و راوی که مدعی است دارای وجود های چندگانه است ، فقدان زبان های متکثر در این شعر مؤید فقدان وجودهای چندگانه ی ادعایی است.بنابراین خصلت پلی فونیک شعر در سطح باقی می ماند.    

 نگارنده صدا های ذیل را در این شعر می شنود : صدای راوی ، صدای نهیب زننده ، صدای دانای کل :

صدای اول(راوی):

نمی توان از این آبها کشتی ساخت

و رسید به خشکی پوست درخت     

انگار چیزی مثل هیچ                     

در سطح رگ هایم رخ داده است                             

و گسستی عمیق بین من و من هایم

پیوند خورده است                        

 مثل پاییزهای درخت     

آرام آرام          

دلم برایش تنگ می شود

و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود»

صدای دوم( نهیب زننده):  

« در عینکت بخواب              

اگر جهان را هر طور نبینی                                  

از چیزی کم نمی شود» 

صدای سوم (راوی- دانای کل):

« چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز

به روی خود بست                                                 

تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستری ببیند»

صدای اول(راوی):

« فشرده ی دردبودم و

در پوست سنگ هم نمی شد گنجید

با اطراف خود لال بودم                                       

و مثل نقطه ای فقط

می توانستم معنای واژه را روشن کنم»

صدای سوم (راوی- دانای کل): 

« پله ی اول شب است و                                    

تب ستاره ارتفاعش تا صبح پایین نمی آید»

 

3-  برخلاف نظر برخی از عزیزان ، شعر از ساختمان    برخوردار است و  به ظاهر گسست می نماید .هم چنانکه  شاعر در "پیوند" ِ وجودی من های گسسته اش  اصرار دارد ، باید گفت : گسست  صوری مصراع ها  نیز  بر اساس  صفات مشترک اشیا  و بر اساس  وضعیت های مشابه   با یکدیگر پیوند دارند.می توان  ساختمان و آرایش واژه ها را در کلیت شعر این گونه گزارش کرد:(آب،درخت، آب و کشتی، خشکی و کشتی،خشکی و درخت)(کشتی آرزومند خشکی- ساحل - = پیری انسان = پاییز= فشردگی درد = پائین نیامدن تب )(عینک،غبار،دیدن،ابرهای خاکستری،پلک های نیمه باز،شب)

4- چندگانگی ِ صداهای ِ شعر با گسست من ها مرتبط است و نیز این همه نسبت دارند با تب آلود بودن ِ پایانی ِ شعر که از چندگانگی وجود برمی خیزد.مگر نه این است که انسان تب آلود ِ حیرت ، از هذیان ِ چندگانگی ِ صداهای ِ درون به خود می پیچد؟

5- برای بیرون آمدن از تاریکی ِ تب آلود ِ چندصدای ِ وجود ، کار شاعر روشن کردن واژه ها ست  تا با  شفافیت ِ واژه پیوندی به سامان بین من های ِ وجود  برقرار کند. 

                                                 

 

                                      

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهمن ارجمند   | لینک ثابت |