کجاست؟
کبوتری که از همیشگی هایش به ستوه نیامده ، کجاست؟
کبوتری که سفیدی اش را به گندم نداد و
آبی اش را به ابر.
ستاره ها را که چینه می پندارد؛
از نپریدن و گرسنگی،
کدام را نمی توان برنگزید؟
که هر ستاره ، کبوتری منجمد است،
خیلی دیر شده
که اگر می شمردم
نه پَر می ماند و نه ستاره
پرواز را به گرسنه تعارف کن
حالا که دیگر دیر است.
(از مجموعه "از آن همه دیروز"ابوالفضل پاشازاده،تهران:دارینوش،1372،ص 43
شعر فوق با اندکی تسامح ، ساختاری و با کمال اطمینان به شدّت معنا گرا است.شاعر از دو شق زیستن می گوید .شقوقی که در برخی جوامع راهی به توافقشان نیست و وجود یکی دیگری را نفی می کند.
یا باید نانی فراچنگ آورد تا ممد حیات باشد یا باید افق های دور دست را در سر داشت تا مفرح ذات گردد.شگفتی خواننده از این تلقی مطلق شاعر است:در شهر کبوتری نمانده که روزمرگی ها همچون پرده ای ، افق های باز و بلند دور دست ها را از او نگرفته باشند.چنانکه همگان بر تقدم حیات نباتی اصرار می ورزند و امکان آن نیست که حرمت ذات را پاس دارند و شکوه و عظمت و طمأنینه ی علوّ را تجربه کنند. بنابرهمین شعر با پرسشی انکاری آغاز می شود:
کجاست؟/کبوتری که از همیشگی هایش به ستوه نیامده ، کجاست؟
"همیشگی ها" اشاره ای است بر روزمرگی های آدمیان که از آنان گریز و گزیری نیست.آیا شاعر در مصراع بعد ، از ارتکاب آستان بوسیدن سخن می گوید که در برابر تلاش معصومانه زنده ماندن ، بسیار مشمئز کننده می نماید؟:
کبوتری که سفیدی اش را به گندم نداد و
آبی اش را به ابر.
ستاره ها را که چینه می پندارد
اما به نظر می رسد که شاعر فارغ از سطح مشمئزکننده ی تلاش برای زیستن ، همین درگیری های اجتناب ناپذیر برای بقا را مدنظر قرار داده است، به همین دلیل است که نوعی پرتوهای تحسّرآمیز و همدردی شاعر را می بینیم با آدمیانی که درچنین موقعیت های تراژیکی گرفتار آمده اند.سفیدی کبوتر ، پاکی و زلالی طبیعی درون است که در برابر گندم(جبر نان و معاش) تسلیم می شود و مقصد و مقصود های آبی اش رو به تیرگی( ابر) می گراید.ابر ، مجاز تیرگی ست که وضوح برانگیزاننده ی آسمان را از ما دریغ می دارد تا مقصد و مقصودهای برتر و فراتر به جلوه نیایند. شاعر از طریق طرح پرسش ، بر آن است که همدردی ما را با آدمیان برانگیزد . انگار شاعر نیز در این مجموعه جای دارد. این گونه شاعر ما را به تأیید ضرورت های انکار ناپذیر فرامی خواند:
از نپریدن و گرسنگی،
کدام را نمی توان برنگزید؟
نپریدن را برنگزینیم ؛ یعنی ، پرواز کنیم.گرسنگی را برنگزینیم ؛ یعنی ، سیر باشیم.نگارنده بسیار به این دو مصراع فکر کرده است.چرا شاعر نسرود:
از پرواز و گرسنگی
کدام را می توان برگزید؟
اگر شاعر چنین می سرود ، امکان ارتباط با آن سهل تر و میسرتر می شد!.چرا شاعر بافت و ترکیب مصراع شعرش چنین نیست؟ دلیلی که می توان بر آن اقامه کرد تأکید مضاعفی است که شاعر می خواهد بر فضای سلبی ِ "انتخاب" داشته باشد که معطوف به نفی و نهی است و نه ایجاب. تکرار این "ن" ها در "نپریدن"،"نمی توان"و"برنگزید" ما را به محدودیت ِ فضای ِ انتخاب ِ گزینه ها متوجه می گرداند .محدودیتی که بسیار خرد کننده و آزار دهنده است. همچنانکه خواننده نیز در حال قرائت این بخش شعر و در فهم نوع رابطه این شقوق ، دچار ِ درنگ ِ معذّبی است.
که هر ستاره ، کبوتری منجمد است.
آنچه را که موجب شد نگارنده در آغاز مدعی شود که شعر با اندکی تسامح ، ساختاری است، وجود همین مصراع ِ آویزان به شعر است.با توجه به نوع مدلول پیشینی که شاعر برای دال ِ"ستاره" به دست داده است- مشتبه شدن آن به چینه- ، اراده ی شاعر در جهت ارائه ی بهره برداری دیگر از این لفظ در این شعر،به ساختار شعر وانسجام ِ ذهن ِ خواننده آسیب زده است.می توان به راحتی آویزان بودن این مصراع را به شعر از حیث نوع ورود مصراع به میان شعر تشخیص داد.بکار گرفتن نوع "که" ای در آغاز این مصراع آمده مؤید بی سبب بودن آن است.این "که" چگونه "که" ای است؟پرسشی است؟تعلیلی است؟موصولی است ؟حرف اضافه است؟یا ربطی است؟پاسخ مثبت به هرکدام پرسش های دیگری را برمی انگیزد که از ناهماهنگی مصراع با کلیت شعر ناشی می شود.
خیلی دیر شده
که اگر می شمردم
نه پَر می ماند و نه ستاره
شاعر از فرصت کوتاهی می گوید که امکان پرداختن به تعداد "از راه بازماندگان" یا پرداختن به خود ِ راه نیست.چرا که دیگر در شاعر نه شوق اندیشیدن به افق های دور دست باقی می ماند و نه ستاره(کبوتر منجمد+چینه+نور برانگیزنده).
پرواز را به گرسنه تعارف کن
حالا که دیگر دیر است
لحن و موسیقی دو مصراع فوق یادآور شعری از فروغ است که همگان آن را به خاطر داریم و گه گاه زمزمه اش می کنیم:
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
در برخوردی رئال با پدیده ی گرسنگی ، نان به گرسنه تعارف می کنند و نه پرواز، تعارف کردن پرواز به گرسنه ، طعنه یا موقعیتی طنزآمیز است که شاعر با تلخ خندی آن را می آفریند.گرسنه نه امکان اندیشیدن به پرواز(فراسوهای ممکن زیستن) را دارد و نه توانایی پرواز را. بدین سبب تعارف کردن ِ پرواز هم جنبه ی نمایشی دارد و هم جنبه ی ترحّم آمیز.
این دومصرع در ذهن نگارنده، از نظر نتیجه گیری و طنز نهفته در آن یادآور شعری بود از مجموعه ی "منظومه ایرانی" :
گرسنگی هنوز روی کاکل کپرها می تابد
و آن که صبر و نور هدیه شکم ها می کند...(ن.ک.منظومه ایرانی،تهران:قطره ص 40)
همچنین از نظر قرابت معنایی یادآور آن شعر معروف شاملو است:
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ئی در پیراهن؛
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
برای بررسی هر اثر یا پدیده ای نیاز به تئوری است . بدون تئوری بررسی هر اثر به اظهارنظری مغشوش ، پاره پاره و درهم تبدیل می گردد.بنابراین نگارنده برای انسجام مطالب طرح شده ، دیدگاهی را برگزیده است.تئوری موجود در این مکتوب ، پژواکی است از مطالب دو کتاب "طلا در مس" و "کیمیا و خاک.ممکن است برخی خرده گیرند که پدید آورنده ی این آثار دیگر حتی خود چندان به مطالب طرح شده در این کتب پایبند نیست . راقم این سطور برای مؤلف کتب مزبور احترام بسیاری قائل است اما آنتی تز تجربه ی شخصی و سلوک فردی،عامل ِ تفاوت ِ مختص ما با دیگران است.
بر این اساس نگارنده بر این باور است : ساحت وجودی شاعر و شعرش اساساً در سه سطح کلی جلوه گر می شود:1- ساحت نوعی شاعر2- ساحت تاریخی شاعر 3-- ساحت ادبی- جمالشناسیک شعر.سا حت های مذکور باید به ترتیب افق ِ فلسفی- هستی شناسی،افق ِ اجتماعی- تاریخی وافق ِ ادبی – زیبا شناسی را در دید و ذهن خواننده بگسترند.
انعکاس دغدغه های کلانی چون :مرگ ، جبر،اختیار،اصل ستیزه ، جهان ، انسان و..... در شعر ، بازتاب دغدغه های نوعی شاعرند.انعکاس دغدغه های" در زمانی" و "درمکانی" شاعر امری است که نشان دهنده ی وزن تاریخی شاعر است. شاعر در یک تاریخ ویژه و جغرافیای معیّن می زید ، بازتاب این دغدغه ها در شعر با عنوان دغدغه های در زمانی یا اجتماعی-تاریخی شاعر شناخته می شود.ظهور مجموعه ی شگردها ی بیانی ،زبانی ، آرایش های کلامی و....تبلور روح هنرمندانه شاعر است .
هیچ گونه تقدم و تأخری در ظهور هیچ یک از ساحت ها و در تأکید بر هیچ یک از افق ها نمی توان قائل شد.شاعر از آنجا که انسان است ، دغدغه های هستی شناختی- فلسفی و دغدغه های تاریخی- اجتماعی دارد و شاعر از آنجا که هنرمند است نمی تواند دغدغه ی جمالشناسیک و ادبی نداشته باشد.
نگاه به شعر شاعران بزرگ سرزمین ما و سرزمین های دیگر این آگاهی را به ما منتقل می کند که راز عظمتشان در انعکاس این دغدغه ها در شعرشان بوده است.تأکید می شود بر واژه ی "انعکاس" و نه "طرح"؛ زیرا انعکاس معطوف به عملی خود به خودی ،بازتابی ،شرطی و ناخودآگاه است که امر دغدغه را درونی شده می نمایاند. در حالیکه واژه ی "طرح" معطوف است به آگاهانه بودن ظهور دغدغه ها که به "تصنعی" ِ بودنِ ِ ظهور می انجامد.
با توجه به مقدمه فوق نگارنده بر آن است مجموعه ی" داوود در حنجره داشت" را مورد بررسی قرار دهد و ابعاد مجموعه را از این زوایا بشکافد.با ایقان به این مهم که دیگران می توانند از زوایای دیگر اثر مورد نظر را مورد بررسی قرار داده و چشم اندازی دیگر را به روی خوانندگان بگشایند.
1-افق فلسفی- هستی شناسی شعر
قلّت انعکاس دغدغه های نوعی انسان به خوبی در شعرهای مجموعه مشهود است.از موارد قابل ذکرمی توان به دغدغه "مرگ"(ص 22) دغدغه"زمان" و جریان اجتناب ناپذیر آن(ص 41) و دغدغه نوعی "عشق" اشاره کرد . یک عشق شخصی شده که ابعاد سرشتی و ماهیتی آن هیچگاه بازتابانیده نمی شود.
2- افق اجتماعی- تاریخی شعر
شعرها به شدّت شخصی و خصوصی اند و از حیث انعکاس وجود تاریخی شاعر ضعیف می نمایند.چنین امری شاید بازتابی از مناسبات به شدّت بورژوایی جامعه و فردگرایی پالایش نیافته فرهیختگان ما باشد و یا انعکاسی است از روح آزرده ای که خسته از ملال روزگار به کنج تنهایی های انبوهش پناه می برد. می توان دلایلی دیگر را نیز افزون بر دلایل مذکور مطرح کرد:
الف. فقدان چنین ساحتی در وجود شاعر
ب.سرکوب این ساحت با ابزارهای تئوریک و غیرتئوریک شاعران "پسا نیمایی"
ساحت اجتماعی شاعر را نیز می توان در برخی از اشعار دید:
اما/با این عطر پراکنده تا هفت آسمان چه کنم؟/پنج شنبه عصر/نام های گَرد گرفته را/با اشک و گلاب می شویند/ و پروانه های خفته در خاک/می بارند.ص21
3- افق زیبا شناسی- ادبی شعر
در مجموعه مذکور این ساحت شعر از گستردگی و برجستگی خاصی برخوردار است.اما پیش از پرداختن به آن ، ذکر نکاتی ضروری است .نگارنده معتقد است بازی های زبانی ، چیزی جز ظهورمبالغه آمیز مجموعه ی از آرایه های ادبی نیست. به ویژه آرایه هایی چون: : واج آرای ،ایهام ،ایهام تناسب،ترکیب کنایه و ایهام تناسب ،متناقض نما و جناس ها . این نکته طرح شد تا اعلام گردد که نو سفران این راه تبلور این صناعات را در شعر امروز امری ساخته و پرداخته چند شاعر روزگار نپندارند و یا ادعای آنان را نپذیرند و به گونه ای هیجان زده نشوند که بپندارند که بکاربردن این صناعات و شگردهای زبانی و بیانی به ابتکار معاصرین مدعی بوده است.
به نظرمی رسد اکثر کسانی که با ادبیات کلاسیک مؤانست ندارند ، در مقابل این هنرنمایی ها دچار شیفتگی مبالغه آمیزی می گردند.غافل از این که موارد ی از این بازیهای زبانی که در شعر شاعران امروز به عنوان امری بدیع می نماید پیش از این به وسیله ی قدمای منتقد دسته بندی و بر آنان به عنوان ظرایف ادبی تأکید شده است.
نگارنده معتقد است : به دلیل نوع تعریفی را که شاعر ِ مجموعه از شعر دارد ، بیشترین توان و دغدغه ی شاعر در این سطح ظهور می یابد.وجود و نوع دغدغه زیباشناسانه ی شاعر در این مجموعه برای نگارنده بسیار شگفت انگیز می نماید و اتفاقاً قوّت و قدرت شاعر در همین سطح خود را نشان می دهد. به دلیل اهمیت این ساحت از شعر ، مجموعه خصایل زیبا شناسی- در موارد ذیل تقسیم بندی می شود.امروزه بخشی از این تقسیم بندی با عنوان بازی های زبانی مطرح است:
1- )(ایهام و ایهام تناسب و ترکیب کنایه- ایهام ):
با اندکی تسامح می توان ادعا داشت که همه شعرهای این مجموعه از این ویژگی برخوردار است و شاعر در ظهور و بروز این نوع ویژگی به عنوان یک سبک اصرار دارد:
الف.راز شور چشمانم ....( کنایه- ایهام و ضرب المثل :"چشم شور" و"اشکی" که "شور" است و از "چشم" جاری می گردد.)
ب.شوخی چشمت را جدی نگرفتم(کنایه- ایهام: "شوخ چشمی" و "شوخی چشم" یار)
پ.تو را بر آب می بینم(کنایه-ایهام ِ بر آب دیدن:نابودی،بر آب دیدن "بر آب سوار بودن")
ت.تو نخ تو نیستم که/سخت مرا گرفته ای(کنایه- ایهام :تو نخ تو بودن و "نخ"ی که چون بندی اسیر می کند.)
ث.از خوابی که/به پری نرسد/می زنم بیرون:(ایهام "پری":1- پری دریایی2- از خواب پریدن)
ج.لنگه ندارد/این کفشی که به پایم کرده ای(اصطلاح "لنگه نداشتن"و"لنگه" ی کفش)
چ.از یک / بدو/تا انگشتان دستت را/چندبار تمام کنی:("بدو"1- به دو:از یک به دو-شماره- 2- بدو: فعل امر دویدن)
ح.انداخته ام پشت گوشم/که تو را بشنوم(کنایه :پشت گوش انداختن- تو را به پشت گوشم آویزان کرده ام که بهتر تو را بشنوم)
خ.چوب درها ی بسته را خورده ام(کنایه و ضرب المثل ِ چوب خوردن و خوردن چوب ِ در) هرچند نمونه ی اخیر به دلیل وجود واژه ها یی که بر محور افقی و عمودی شعر قرار گرفته اند، قرائت دوگانه ی مصراع را با تردید رو به رو می سازد.(ن.ک.ص34)
این خصیصه در اغلب شعرهای مجموعه دیده می شود، بنا براین از ذکر نمونه هایی دیگر صرف نظر می شود.چنین دقتی از طرف شاعر در جهت کشف مناسبات آوایی و مفهومی واژه ها در محور عمودی و افقی بسیار هنرمندانه و در خور تقدیر و ستایش است .این امر نشان دهنده ی برخورد هنرمندانه ی شاعر با واژه ها و نسبت آنها با یکدیگر است.به نظر نگارنده کسانی که به سرودن و خواندن این گونه شعر علاقمندند ، خواندن این مجموعه می تواند بسیارمفید وآموزنده باشد. شاعر با چنین دغدغه ای تعریف شهودی و الهامی بودن شعر را در کلیتش به چالش می گیرد.
2- ) جناس ها:
پرنده را پر/نده/ در بارانی که اریب می بارد......- می تواند عقابی باشد/که دلم را/برای جوجه هایش می برد/یا قابی که........- حرف نیز می زند سَرَم که/این سِرُم را بزنم
..........- از پلنگان خالی است/لنگ لنگان هم که گفته باشی
3) واج آرایی:
صدایی شبیه شیشه ی شکسته......مچاله در دست/مچ هیچ کسی را باز نمی کند
4-)پارادوکس:
پلک می گشایی/و با چشمانی باز/تا همیشه/به خواب می روی.
5- حسن تعلیل:
این سطح از ظهور زیبا شناساسانه ی شعر نشان دهنده ی قدرت تخیّل شاعر است.ذکر نمونه هایی از این دست:
این دریا/گریه ی ماهیانی است که/در گریه هاشان شناورند/روزی اگر/گریه هاشان را فراموش کنند.../ماهیان در دل سنگ را دیده ای؟( به این دلیل ماهیان در دل سنگ مانده اند که گریه هایشان را فراموش کرده اند.)هر روز /دلی که تنها می تپد/از عمر جهان چیزی کم می شود(به این دلیل عمر جهان کم می شود که دلی تنها می تپد) آبشارها برای دریا شدن /از بلندی صخره ها پیاده می شوند( به این دلیل آبشارها از صخره ها می ریزند که می خواهند به دریا برسند) آسمانی که /خواب ستاره هایش را/دیر ببیند/حقّش است که تاریک باشد(به این دلیل آسمان تاریک است که خواب ستاره هایش را دیر می بیند)
6- بداعت های شاعرانه و عادت زدایی:
درد اول و آخرش یکی است.......- هیچ عینکی /با این خطوط خوانا نیست(در زبان مرسوم می گوییم:هیچ خطوطی با این عینک خوانا نیست)
سخن پایانی:
در پایان نگارنده بر آن است محدود بودن و تک ساحتی بودن ِ مسئله ی ِ پرداخت صرف به جنبه های زیباشناسی- ادبی شعر را با پرسشی به چالش گیرد.فرض کنیم شعر شاعران مورد بحث را بخواهیم به زبانی دیگر ترجمه کنیم ، آیا تمام آن مساعی که در سطح ایهام و ایهام تناسب انجام گرفته ، برباد نمی رود؟شاید عده ای مدعی باشند که چنین عارضه ای ممکن است برای شعر شاعران بزرگ فارسی زبان پس از ترجمه اتفاق بیفتد.من نیز با این بزرگواران مؤافقم اما فکر نمی کنید در کنار این شگردهای بیانی و زبانی ، شعر آن شاعران بزرگ از ساحت های نوعی و تاریخی نیز برخوردار است که زبان ویژه و زمان ویژه را درمی نوردد و باعث ِ گسترش ِ نامحدود ِ فرامکانی و فرازمانی ِ شعر می گردد.(مثل شعر خیام،مولانا،حافظ)
به دلیل ارزش هنری که شعر آقای فخرایی دارد و خبر از استعدادی در عرصه ی شعر ما می دهد آرزومندیم که هنرشان را با محتوا ؛ یعنی ، ساحت های نوعی و در زمانی انسان نیز پیوند زند و امیدواریم شاعری که در عرصه ی زیباشناسی- ادبی چنین توانمند است ، همه ی توانش را در سطح و ساحت مذکور متمرکز ننماید و در شعرش به انعکاس ساحت های دیگر وجود خویش راغب گردد.

